امروز صبح سر کار منو بردن تو سایت، قسمت کوره ها... حسابی خسته شدم! یکی از کوره ها به خاطر بارندگی دیروز خاموش بود و امروز می خواستن روشنش کنند. یه کوره ۱۸۰ تنی رو تصور کنید که پر از مذاب میشه! نمی دونید چه سر صدایی میشه وقتی تازه روشنش می کنند... سر و صدای قوس الکتریکی خیلی زیاده... عظمت اونجا یه جورایی آدم رو می ترسونه... راستش می ترسم اما با ترسم می جنگم... حرارت ۱۳۰۰... واقعا گرم و خطرناکه... تا حالا چندین نفر اونجا سوختن و یا مردند!!! بار اول که رفتم تو سایت حسابی ترسیدم... اولش اینقدر تو شوک بودم که نمی شنیدم چه توضیحاتی میدند برام!!! اما الان دیگه نه زیاد! هم جالبه و هم ترسناک! اما به دیدنش می ارزه!
من فقط برای بازدید می تونم برم تو سایت! اونم هفته ای یک یا دو بار! حتما باید همراه با یک مسئول برم! خلاصه اینکه جاتون خالی!
امروز ظهر از توی سایت سریع خودم رو رسوندم بیرون و مرخصی گرفتم، آخه باید می رفتم دکتر واسه لیزر! بعد اومدم خونه و استراحت کردم و بعد امتحان زبان داشتم و بعد هم یه سر به چشم پزشک و حالا اینجام! فردا میرم تهران!
برای من این بار تهران رفتن هم خوبه و هم بد! خوب به خاطر اینکه احتمالا عشقم رو می بینم و بد واسه اینکه برای دکتر دارم میرم اونجا! خدا کنه دکتر نگه بازم جراحی! حسابی نگرانم! سه روز مرخصی گرفتم واسه تهران رفتن! اما اگه عمل بخواد.....
نوشته شده توسط نرگس در چهارشنبه 1388/08/13 ساعت 22:40 موضوع | لینک ثابت
صبح ها ساعت ۵:۴۵ بیدار میشم و نماز می خونم و صبحانه می خورم و آماده می شم و ساعت ۶:۳۵ باید سر خیابون منتظر سرویس باشم و برم سر کار...هر روز صبح وقتی از خونه می زنم بیرون کوچه خلوته و سعی می کنم یه لبخند رو حتی شده زورکی روی لبهام بنشونم... از کنار خونه ها که رد می شم به شاخه های درختان که این روزا به خاطر هوای بهاری اینجا سبزتر شدن سلام می کنم و ته دلم یا حتی گاهی کمی آروم با خدا درددل می کنم و ازش تشکر می کنم.
رنگ سبزشون منو سر حال میاره... خواب رو هر چه بیشتر از چشمام دور می کنم و سعی می کنم به لحظه های بیکار توی شرکت فکر نکنم... کلی کتاب انگلیسی و جزوه ارشد با خودم می برم، جدیدا کار کامپیوتری مربوط به کوره ها رو بهم دادن... اما بازم زمان سخت می گذره... روحیه من هیچ وقت با پشت میز نشینی سازگار نبوده اما خب چه میشه کرد.. باید تحمل کرد... یک سال دنبال کار گشتم و هیچی جور نشد... حالا به راحتی دست از سر این کار بر نمی دارم مگر اینکه کار بهتری پیدا بشه.
اونقدرا هم بد نیست... به خودم روحیه میدم... حتی با صدای رادیو توی سرویس هم سعی می کنم انرژی بگیرم.
من باید قوی باشم...
انگار خدا داره به زور منو وادار می کنه و شرایط رو جور می کنه تا کار پیدا نکنم و درس بخونم... شاید خنده دار باشه اما مدتیه حس می کنم خدا می خواد من درس بخونم و ارشد شرکت کنم!!! آخه من با توجه به اینکه محدودیت مکانی برای کار ندارم و هر جا که پیدا شده سریع مراجعه کردم و خودم رو رسوندم بازم جور نشده... حالا هم این کار جور شده که از بس بیکارم می شینم درس می خونم!!!
![]()
نوشته شده توسط نرگس در شنبه 1388/08/09 ساعت 19:47 موضوع | لینک ثابت
احساس می کنم روحم داره می پوسه... چیزی نمی گم... غر نمی زنم... شاید از خدا هم خجالت می کشم... از خودم هم همینطور... اینجا که میرم انگار نمی خوان هیچی یادم بدن... همش بیکارم... نشستم اونجا از صبح تا عصر یا زبان می خونم یا درس می خونم یا جزوات مربوط به اونجا رو... اما بازم دارم دیوونه میشم... از بس دنبال کار گشتم دلم نمیاد ولش کنم... می خوام صبر کنم شاید یواش یواش عوض بشه همه چیز... کلافه ام...
اینم از کار... ببخشید کارورزی ما...
امروز هم خیلی دلم گرفته...
نوشته شده توسط نرگس در یکشنبه 1388/08/03 ساعت 17:33 موضوع | لینک ثابت
سلام
بعد از مدتی که کامپیوترم خراب بود و در دست تعمیر بالاخره تونستم بیام و بنویسم. تو این فاصله اتفاقایی افتاد که مهترینش شروع به کار من بود در یک شرکت بزرگ به عنوان کارورز. البته فعلا یک دوره های آموزشی داره که باید بگذرونم. از ساعت 7 صبح تا 4 بعد از ظهر باید برم اما فقط از ساعت 8:30 تا 12 کلاس هست و بقیه اش رو باید تو یه اتاق بشینم. خیلی خسته میشم اما شنبه آخرین کلاسه و انشاالله از روز یکشنبه منو می فرستن به واحدی که باید توش کار کنم.
امروز هم رفتم لباس فرم اونجا رو گرفتم. با اینکه خودم همیشه خیلی ساده و پوشیده هستم اما بازم گیر میدن.
امروز خواهرم کلی برام از محیط کاری و حسادت در اون محیط ها و اتفاقات مختلف تعریف کرد و کلی نصیحتم کرد. برخورد درست در این محیط ها خیلی سخته. آخه من همیشه آدم روراستی بودم و اینکه اینجا بقیه می تونن از سادگی من استفاده کنن و باید حواسم جمع باشه، خیلی سخته...
** داره پخش میشه، شما هم گوش کنید:
تصویر رؤیا
شب از مهتاب سر میره
تمام ماه تو آبه
شبیه عکس یک رؤیاست
تو خوابیدی جهان خوابه
زمین دور تو میگرده
زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو
عجب عمقی به شب داده
تو خواب انگار طرحی از
گل و مهتاب و لبخندی
شب از جایی شروع میشه
که تو چشماتو میبندی
تو رو آغوش میگیرم
تنم سر ریز رؤیا شه
جهان قد یه لالایی
توی آغوش من جا شه
تو رو آغوش میگیرم
هوا تاریکتر میشه
خدا از دستهای تو
به من نزدیکتر میشه
زمین دور تو میگرده
زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو
عجب عمقی به شب داده
تمام خونه پر میشه
از این تصویر رؤیایی
تماشا کن، تماشا کن
چه بیرحمانه زیبایی
نوشته شده توسط نرگس در پنجشنبه 1388/07/23 ساعت 13:10 موضوع | لینک ثابت
امروز تولد منه و بهترین هدیه ای رو که میشد از عشقم گرفتم...
فکر می کنم برای تولدم از خدا هم هدیه خوبی گرفتم... امروز میرم برای گزینش... امیدوارم کارورزی جور بشه...
![]()
![]()
![]()
![]()
*خدایا به خاطر همه چیزایی که بهم دادی ممنون
نوشته شده توسط نرگس در شنبه 1388/07/11 ساعت 9:10 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
محسن
قهوه در سرزمین عجایب
اقاقیا
باغ زندگی
پروانه ای در مشت
miss migrain
رویاهای من و آقای لبخند...
رویای ناتمام
گمگشته
خورشید نقره ای
کوچولو می نویسد
Fly Girl
اس ام اس كده
گالری عکس
ماهار
پورتال جوانان ایرانی
اینجا کره ی جنوبی است
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
طراح قالب
POWERED BY