دونه برف
فریاد در سکوت تازه من
یه فصل از داستانش رو بده بهت بخونی و دل تو دلت نباشه فصل های دیگه رو هم نشونت بده... گاهی از همه اطرافیانم بدم می آید... گاهی از همه متنفرم... همیشه اما میدانم.... یک روز همه چیز را میگذارم و میروم... یک روز می روم... از این شهر... از این کشور... و آن روز به هیچ کدام از کسانی که .....، هیچ نمی گویم... به خانواده ام ، قاصدک ، دوستانم و خیلی های دیگر... در سکوت همه را می گذارم و می روم... من مسافرم... و روزی بی خبر خواهم رفت... همچنان سکوت رو ترجیح میدم... همچنان تلاش میکنم و همچنان هستم... شاید زمان ببره ولی به امید خدا برمیگردم... شاید بگویند که دل کسی بیشتر برایتان تنگ می شود که هر روز بیشتر او را ببینید و بیشتر با او باشید... اما من به شما می گویم که دلتنگی هیچ کس برای "قاصدک" به پای دلتنگی من نمیرسد... حتی همکارش... حتی نردیکترین افراد به او... من میدانم که دلتنگی و دوست داشتن هیچ کس و هیچ کس و هیچ کس به پای من نمی رسد... دلم بزرگ شده است... به وسعت گذشتن... از وقتی که یاد گرفتم بعضی چیزها را در دل خودم نگه دارم، دیگر حرفی برای گفتن ندارم... نه اینجا و نه در دنیای واقعی... شاید بشود گفت این تغییر تا حد زیادی برای من خوب بود... لازم بود... خب این اتفاق نتیجه یکسری تجربه ها است... حال فقط من هستم و حرف های دلم... که محرم دیگری ندارد... که البته این برای من بد نیست... به نظرم اتفاق خوبی برای من است... برای همین کمتر مینویسم... برای همین نظرات را بسته ام... در میان زندگی دست و پا میزنم... همچون غرق شده ای که در آب دست و پا میزند... نه راهش را میداند و نه تسلیم میشود... فقط تلاش می کند.... *دوستان عزیزی که به فکرم هستید و به یادم هستیذ، ممنونم... در لاک خودم هستم... اگر خبر متفاوتی بشود چه از نوع خوبش و چه از نوع بدش مینویسم... به احترام شمایی که به یادم هستید مینویسم... ولی الان از دنیای وبلاگی دور شده ام... شاید هر از گاهی بنویسم... نمیتونم بهش بگم... نمیخوام بهش بگم... ولی یه چیز خیلی مهمی رو فراموش کرده... رضا کوچولو رو یادش رفته... فراموشش کرده... و من تنهایی و حتی تو شرایط بد مالی، خودم مقرری رو پرداخت کردم... ناامید کننده است... از اینکه یادش رفته، دلم شکسته... انگار منو فراموش کرده، نه رضا کوچولو رو... پولش مهم نیست... به یادش بودن برام مهمه... چنان اوضاعم به هم ریخته است که مرا یارای هیچ تعادلی نیست... لیوان از دستم افتاد و تو که کنارم ایستاده بودی لیوان را نگرفتی... تماشا کردی بیفتد... انتظاری نبود که آن را بگیری، ولی کاش میگرفتی... حال تو میترسی از من... و من گم شده ای بیش نیستم... من اشک هایم را پاک میکنم و هر روز رو در روی فشار می ایستم... تنها شده ام... تو ترسیده ای و کسی که بترسد نمیتواند یاری گر باشد... تو حق داری بترسی... این را به تو گفته ام... درکت میکنم... اما من تنها شده ام در این هجوم... در این کارزار... مطمئن نیستم بتوانم دوام بیاورم... اما هنوز تسلیم نشده ام... من به تنهایی می جنگم... نیازی به یاری ندارم... من باید بتوانم... چون من قوی هستم... چون من گرچه دخترم، پسرانه بزرگ شده ام... این را پسری به من گفت که از بچگی مرا میشناسد!... دلم آغوشی میخواهد که وسعت مرا داشته باشد... وسعتی بزرگ برای قلب کوچکم... که بشود رویش حساب کرد... که اینجا باشد... دوقدمی قلب کوچکم... و مرا در لحظه های زندگیش شریک کند... که با من راه برود... با من به گردش برود... با من بخوابد و بیدار شود... که هر روز منتظرش باشم... هر روز منتظرم باشد... که خیال هایم را به واقعیت تبدیل کند... واقعیتی که کوتاه نباشد... واقعیتی که تا نفس میکشیم ادامه داشته باشد... که در روز بدی مثل دیروز به شانه اش تکیه دهم و گریه کنم...



