X
تبلیغات
Daisypath Anniversary tickers دونه برف






















دونه برف

فریاد در سکوت تازه من


از اون روزاییه که دلم میخواد فردایی نباشه... همین.

نوشته شده در جمعه 1392/04/14ساعت 19:43 توسط نرگس| |

آدمیه دیگه... یه وقتایی با شنیدن هزیته ناگهانی دندونپزشکی که معادل ۷۰٪ یک ماه حقوقشه، دنیا رو سرش آوار میشه...
نوشته شده در سه شنبه 1392/04/04ساعت 22:38 توسط نرگس| |

این روزها همه ی فکر و زندگیم، همه ی وقتم فقط درگیر تولدشه... گور پدر کفشای کهنه و بی پولی... برای هدیه هیچ وقت به پولش نگاه نکردم... پولش مهم نیست... مهم اینه که بشه یه احساس خوب و یه لبخند رو لبش بشونم... یه عالمه ایده داشتم که به نظرم همش خوب بود... اما خب نمیشه این همه ایده رو توی یه روز پیاده کرد!!! دو تاش رو حتما پیاده میکنم و شرایط پیاده کردنش رو پیدا کردم... اما یکیش بستگی داره شرایطم چقدر جور باشه! جور هم نباشه اشکال نداره... من بلدم آخرش یه جوری سرهم بندیش کنم که حداقل بشه گفت خوب بود... خوشم میاد بعد از این همه وقت هنوز پر از ایده های تازه ام... و جالب تر اینه که من تو هیچ بعد دیگه ای از زندگیم اینقدر ایده نداشتم... حتی توی زمینه ی هنر که استعداد دارم، ولی خلاقیت هیچی...
خلاصه که زندگیم فقط تو یه روز خلاصه شده... و همه چیز حول محور همون میچرخه... هر روز زمان زیادی باید بزارم تا بتونم آماده بشم برای اون روز... وقت کم دارم و نگرانم تا اون روز نتونم آماده بشم...
فقط دلم میخواد کمی رضایت در چهره اش ببینم... رضایت از این همه انرژی که دارم میزارم... خودم رو از همه نظر تحت فشار گذاشتم... امیدوارم موفق بشم...

نوشته شده در یکشنبه 1392/03/26ساعت 0:24 توسط نرگس| |

یکی دو روز است آهنگی که از هندزفری توی گوشم تکرار می شود، تغییر کرده... شده فقط یک آهنگ... که مدام تکرار می شود... بارها و بارها... حتی گاهی ساعت 4 صبح که در تختم تکان میخورم، با صدایش چشم هایم باز می شود... و مهمتر از همه این است که با شنیدنش، نه اشکی میریزم،نه غمگین می شوم و نه دلتنگ... فقط آرام می شوم... و این متفاوت ترین حس دنیاست... ناب ترین و خاص ترین تجربه...
نوشته شده در سه شنبه 1392/03/21ساعت 23:43 توسط نرگس| |

کم آوردم... رندگی بدجور سخت میگیره...

نوشته شده در جمعه 1392/03/03ساعت 17:58 توسط نرگس| |

یه وقتایی باید صندلی رو تا جای ممکن بدی عقب...بهش تکیه بدی... شالت رو آزاد کنی... دستت رو بدی به ماه که پا به پای پنجره ات همسفرته... و مثل همیشه با راه، با جاده، با سفر آشتی کنی...

نوشته شده در دوشنبه 1392/02/30ساعت 22:56 توسط نرگس| |

عشق یعنی...

یه فصل از داستانش رو بده بهت بخونی و دل تو دلت نباشه فصل های دیگه رو هم نشونت بده...

نوشته شده در چهارشنبه 1392/01/28ساعت 12:22 توسط نرگس| |

گاهی از همه اطرافیانم بدم می آید... گاهی از همه متنفرم...

همیشه اما میدانم.... یک روز همه چیز را میگذارم و میروم... یک روز می روم... از این شهر... از این کشور... و آن روز به هیچ کدام از کسانی که .....، هیچ نمی گویم... به خانواده ام ، قاصدک ، دوستانم و خیلی های دیگر... در سکوت همه را می گذارم و می روم... من مسافرم... و روزی بی خبر خواهم رفت...

نوشته شده در دوشنبه 1392/01/19ساعت 17:44 توسط نرگس|