می دونه که رقصیدن بلد نیستم. اما این مدت هر آهنگ آروم و قشنگی که می شنوم دلم هواشو می کنه...
واقعا می خوای همینطوری بشینی تا دستم تو دست کس دیگه ای قرار بگیره؟؟؟
نوشته شده توسط نرگس در شنبه 1387/04/29 ساعت 20:2 موضوع | لینک ثابت
یه خداحافظی
یه خداحافظی پر از اشک اما با لبخندی روی لب
از رفتنش ناراحت نیستم
رفت خونه خدا ...
یک سال پیش من اونجا بودم و برای اولین بار جدی به ساختن یه آینده باهاش فکر می کردم ...
از خدا خواستم کمکم کنه و بهم بگه تصمیم درست چیه! چقدر اضطراب با من بود! اما حالا اون رفت در حالی که به جدایی فکر می کنه!
منو با یه عالمه غم و اضطراب تنها گذاشت!
هیچ کس نمی فهمه چه حسی دارم!!!
یه مدت رعایت هر چیزی رو کردم! به امید اینکه یه روز به همه آرزوهامون می رسیم! دست همدیگه رو نگرفتیم...
حالا چطور می تونم قبول کنم کسی دیگه دست منو بگیره! حالا چطور می تونم قبول کنم کس دیگه ای منو لمس کنه! چقدر سخته خدایا!!! بیا منو ببر! خواهش می کنم!
دیگه دوسش ندارم...
نوشته شده توسط نرگس در پنجشنبه 1387/04/27 ساعت 11:37 موضوع | لینک ثابت
سلام
چند وقت پیش رفته بودیم پارک رازی تهران. یه وسیله بازی جدید دیدم که تا حالا ندیده بودم. خیلی خوشم امد. نمی دونید بچه هایی که ازش استفاده می کردن چه کیفی می کردن!
یه تعداد میله های بلند داشت که کش های بسیار محکمی به این میله ها وصل بود. ابتدا توسط یک کنترل برقی کش ها پایین آورده میشد و سپس آدم رو به اون کش ها می بستن. دستها باید در جای خاصی گرفته بشه که وقتی بالا میره و کشیده میشه دست ها خیلی از هم باز نشه. سپس کش ها دوباره توسط کنترل بالا برده میشد و مسئولش پاهای آدم یا بندهایی رو که ازش آویزون بود تا دست متصدی برسه می گرفت و میکشید و ناگهان ول می کرد. انرژی زیادی می بره! یه متصدی حسابی قوی می خواد، به خصوص برای بزرگترها!
فکر می کنم بزرگترها هم می تونن استفاده کنن! البته من که دیدم بیشتر بچه سوار شد. متناسب با سن بچه ها اونها رو می کشید!
کاش یه بزرگترشو واسه بزرگترها می ساختن![]()
واقعا حس جالبی بود.
حس پرواز ...
نوشته شده توسط نرگس در دوشنبه 1387/04/24 ساعت 10:54 موضوع | لینک ثابت
کنار ثانیه ها پناه دست های خیس من باش.
و بی سبب در چشمان من غرق شو.
آنجا چشمان من دیگر به خواب پاسخ نخواهند داد.
و گفتی دوستت دارم. مرا به ناکجای ابتلای عشق صعود دادی و قلبم بزرگ شد و پرهای آن قد کشید و در میان راه، راه را ندید و سبقت گرفت و به سرحد فاصله رسید و تو دستانت را به دور من حلقه زدی و مرا گرفتی و من داشتم می رسیدم و تو مرا گرفتی و گفتی نه!!............این سقوط است. و من خندیدم و گفتم این آغاز صعود است و تو راهی را نشانم دادی که درختان تازه بریده شده وسعت جاده را دو چندان می کرد و گفتی این راه است. و من غصه خوردم و گفتم راه بی درخت را دوست نمی دارم و من دست تو را کشیدم و گفتم راه پرواز این است. بیا تا نشانت دهم و قاصذک را در دستانم لغزاندم و قاصذک به سمت دره رفت و به پایین افتاد و ناگهان نسیمی وزید و آن را به بالای ابرها رسانید و تو دو قدم به عقب رفتی و گفتی من پرواز نمی دانم و نسیم نیز گهگاه می وزد! اینجا خیلی بلند است و ما... !! و من عقابی را به تو نشان دادم که چگونه از کنار دره بال های خود را باز می کند و به پرواز در می آید. و تو باز گفتی: عاقل باش! عقاب پرنده ای است قوی و ماهر ولی ما!
و من به تو یکی یکی پرندگان را از کوچک و بزرگ نشان دادم که می پریدند و و تو باز انکار می کردی. و به تو جوجه گنجشکی را نشان دادم که به دره می رسید و مادرش او را به سمت دره هل داد و تو با تمام احساس فریاد زدی که: این چه شقاوتیست! و گریه کردی و دوباره دستم را به شانه ات تکیه دادم و گفتم نگاه کن! و تو جوجه گنجشک را دیدی که به سمت ابرها نمایان می شد و در ناباوری دیدی که چگونه کلام سقوط تو به ابتدای صعود رسید و ...
و سرم را تکان دادم که نه! امکان ندارد! بذون تو نخواهم پرید و با دستانم بال های کوچک قلبت را به تو نشان دادم و نشان دادم که چگونه با قلب من جمع می شوند و آنگاه که اعتماد بین دو قلب پدید آمد دیدی که چگونه به سرعت پرواز کردیم و سقوط را به لفظ صعود مبدل ساختیم.
و من ناگهان نگاهی به زیر انداحتم و تو نیز!
و هر دو خندیدیم. من در اوج بودن را می دیدم و تو آنچه دیدی این بود که عقاب ها و شاهین ها همه در زیر پای ما هستند.
آری حفیفت این بود!
******************
هوز فکر میکنم اگه ادامه می دادیم پایان همین بود اما ...
متن رو نخونده، جوابش این بود: من اهل شهر فرشته ها نیستم.
این دل شکسته ام رو هیچ وقت و هیچ کس نمی تونه بند بزنه!!!!
این متنو من ننوشتم اما با نوشته های خودم خیلی تفاوت نداره. کسی که نوشته، منو خوب میشناسه و از چیزایی که من براش گفتم و تعریف کردم اینو برام نوشته.
نوشته شده توسط نرگس در جمعه 1387/04/21 ساعت 13:5 موضوع | لینک ثابت
فقط خدا می دونه چقدر ناراحت شدم وقتی گفت این همه تلاش کرده اما نتیجه خوبی نگرفته. واقعا حقش این نبود.
شاید اتفاق مهمی نبود اما از این جهت که آدم نتیجه تلاشش رو حتی توی کوچکترین چیزها نگیره می دونم چه حسی داره...
نوشته شده توسط نرگس در شنبه 1387/04/15 ساعت 12:23 موضوع | لینک ثابت
تازگیا این آهنگ رو شنیدم که خیلی خوشم اومد.
تقدیمش می کنم به همه اونایی که ازدواج کردن و براشون آرزوی خوشبختی می کنم.
فکر می کنم اگه این آهنگ رو توی خونه برای همسرتون بزارید خیلی خوشحال میشه. من اگه بودم خیلی ذوق می کردم.![]()
شاید بعد از مدتها زندگیتون رنگ و بوی تازه ای بگیره.![]()
نوشته شده توسط نرگس در شنبه 1387/04/15 ساعت 10:14 موضوع | لینک ثابت
دیروز روز عجیبی بود. یه صبح بسیار خوب و یه بعدازظهر بسیار...
یه طرح کشیده بودم و طبق عادت قبل دلم می خواست بهش خبر بدم اما دیگه مثل همیشه نیست، پس فقط میس انداختم. البته اول اشتباه شماره رو می گرفتم. زنگ زد و حدود دو ساعت به جای صحبت کردن ایراد اومد. از همون ابتدا که چرا شماره رو به اشتباه نه رقمی گرفتم تا...
نمی دونم چرا موندم و همه ایرادهایی رو که گرفت گوش دادم و گاهی سعی می کردم جواب بدم و توضیح بدم. اما واقعا چه فایده؟؟؟ وقتی ذهن آدم منفی باشه دیگه نمی تونه هیچ دلیلی رو بپذیره.
اون روز باید اتاقامون رو تخلیه می کردیم و گفتن همه چیز رو جمع می کنن و میریزن بیرون. و من باید می رفتم بلیط بگیرم همه این کارا با این تلفن عقب افتاد بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم خیلی سریع اول سعی کردم بعضی چیزا رو همینطوری نامرتب جمع کنم اما نرسیدم همشو بردارم. کلا اعصابم حسابی به هم ریخته بود. از خونه بهم زنگ زدن و من برای اینکه ناراحت نشن اول یه کم حرف زدم و بعد مجبور شدم بگم کار دارم. همه چیز گم شده بود. از لباس و کفش بچه ها استفاده کردم تا بتونم برم. این وسط که دنبال وسایلم می گشتم برام اعتبار خریده بودن و اس ام اس زده بودن. زنگ زدن ببینن تونستم استفاده کنم اما خطم مشکل پیدا کرده بود و نمی شد. با این همه که احتیاج به تلفن داشتم اما این مشکل پیش اومده بود. با یکی کار داشتم بهش گفتم بیاد همونجایی که بلیط می خوام بگیرم. رفتم بلیط گرفتم اما پول برنداشته بودم، مجبور شدم از اون شخص پول بگیرم. داشتم پول در می آوردم دوستم اس ام اس زد که برای من بلیط نگیر. گوشیم افتاد و پخش زمین شد. اومدم بیرون از عابر بانک پول بگیرم یکی از طرف استادم زنگ زد که فایلی رو که استادم بهم داده بود تا درستش کنم برای اون میل بزنم اونم در حالی که برای پاس شدن نمره ام به درست کردن این فایل امید بسته بودم. ![]()
توی همین فاصله دستگاه کارتم رو خورد. از اون شخص خداحافظی کردم تا بعدا پولش رو بدم. مجبور شدم بلیطم و عوض کنم تا فردا صبحش بتونم برم دنبال کارتم. بدون پول ناراحت، نگران و با اعصاب خراب راه افتادم. تاکسی هم گیر نمیومد. بالاخره رفتم طرف خونه دوستم تا هم پولی رو که دستش داشتم بگیرم و هم یه کم باهاش حرف بزنم اما اونم خونه نبود. یه امامزاده سر راهم بود. وارد اونجا شدم و تا می تونستم گریه کردم. تمام این اتفاقات تو دو ساعت اتفاق افتاد. ![]()
نمی دونم چطوری برگشتم خوابگاه!!
البته روز پر هیجانی بود. مگه نه؟![]()
قبلا احساس می کردم خیلی جاها رفتار درست و منطقی داره، حتی بهتر از من اما الان نمی دونم چرا هرچی من سعی می کنم بهتر و درست تر رفتار کنم اون بدتر رفتار می کنه!! هرچی من به سمت درست شدن میرم اون به سمت رفتارای اشتباه!!هرچی من بیشتر یاد می گیرم اون بیشتر چیزایی رو که بلد بوده فراموش می کنه!! با این کارایی که می کنه دارم به این نتیجه می رسم که واقعا به درد من نمی خوره...
اینطوری شاید بهتر باشه...
نمی فهمم چرا همه چیزو داره خراب می کنه. رفتارش برام خیلی عجیب شده. هرچی نگاه می کنم اون اینطوری نبود...
چطوری حاضره این همه منو خورد کنه و شخصیتم رو ببره زیر سوال؟؟!!!!
گاهی باید همه جوره مرد خودم باشم و البته هستم![]()
چند روز پیش دو تا کارتون کتاب رو که حدود ۳۰ کیلو بود بردم و پست کردم.
نوشته شده توسط نرگس در پنجشنبه 1387/04/13 ساعت 13:30 موضوع | لینک ثابت
كاش همه ياد مي گرفتيم يه ديد متعادل داشته باشيم.
كاش ياد مي گرفتيم حتي توي عشق هم منطقي نگاه كنيم.
كاش باور مي كرديم همه انسانها يه سري ايرادهايي دارن. از اسم وبلاگم خوشم نمياد چون باعث ميشه انتظار يه فرشته بي عيب و نقص ...
كاش شروع عشق چشم آدمو كور نكنه و باعث نشه كه بي منطق تصميم بگيريم. خوبه بتونيم در كنار همه خوبيها و بديها و با شناخت اونها يكي رو دوست داشته باشيم و اين يعني عشق واقعي.
فكر نمي كنم هيچ وقت اين نظرم عوض بشه. نظرم همين بوده و هنوز همينه.
انسان خوب كسيه كه براي خوب بودن و خوب موندن همه تلاشش رو بكنه. حالا چه نتيجه بده و چه نتيجه نده. مهم نفس كاره. هميشه سعي مي كنم نتيجه بده. در مورد افراد ديگه هم نسبت به خودم همينطوري نگاه مي كنم. كسي رو دوست واقعي مي دونم كه سعي كنه بهم كمك كنه. گاهي ممكنه موفق نشه اما براي من ارزشش رو داره. خيلي زياد. ميشه گفت برابر با موقعي كه نتيجه بده.
كسي كه برام كاري انجام ميده اما تواناييش بيشتر از اينه، قابل مقايسه با كسي كه همه تلاشش رو برام مي كنه اما موفق نميشه نيست.
البته كار هر دو ارزش داره. قدر هر دو رو بايد دونست اما ...
نوشته شده توسط نرگس در چهارشنبه 1387/04/12 ساعت 11:57 موضوع | لینک ثابت
جشن فارغ التحصیلی مدیریت برنامه جالبی شده بود. تا حالا به جشنی که اینطوری بهم خوش بگذره نرفته بودم. سخنرانی دو تا از اساتید، تئاتر، موسیقی و ...
تئاتری که اجرا شد و مشکلاتی که توی این طنز بود و حتی برخورد اساتید و در نهایت آینده ای که انتظار بیشتر دانشجوها رو می کشه... واقعا دردناکه
فکر می کنم باید از آقای دارالشفا تشکر کرد. به خاطر همه زحماتی که می کشه. امیدوارم با این روحیه و به قول خودش جنگی که شروع کرده بتونه درست فکر کنه و تصمیم بگیره. می دونم که همه تلاشش رو می کنه اما امیدوارم راه رو اشتباه نره.
تقریبا خوابگاه داره خالی میشه و ما باید برای همیشه بریم...
صمیمی ترین ها رفتن و بقیه هم در حال جمع کردن هستن و من کم کم دارم تنها میشم. من باید به خاطر پروژه برم و بیام.
امروز از صبح مشغول پاک کردن عکسامون از سایت دانشکده بودیم. بی دقتی یکی از بچه ها و ...
نمی دونم چند نفر دیده بودن اما به هر حال حال همه گرفته شد. این وسط بچه ها در مورد یه نفر دیگه زود قضاوت کردن و فکر می کنم ما آدما همیشه زود قضاوت می کنیم. حتی خودم...
یه نفر بهم می گفت باید بهش فرصت می دادی و یه مدت به حال خودش میزاشتیش. فکر می کنم خیلی دیر شده اما فعلا یه سکوت برقراره. سکوتی که جای خالی فریاد در این سکوت منو به سمت این وبلاگ سوق داده و حالا من موندم و ...
نوشته شده توسط نرگس در سه شنبه 1387/04/11 ساعت 11:14 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
محسن
قهوه در سرزمین عجایب
اقاقیا
باغ زندگی
پروانه ای در مشت
miss migrain
رویاهای من و آقای لبخند...
رویای ناتمام
گمگشته
خورشید نقره ای
کوچولو می نویسد
Fly Girl
اس ام اس كده
گالری عکس
ماهار
پورتال جوانان ایرانی
اینجا کره ی جنوبی است
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
طراح قالب
POWERED BY