کاش میشد بهش بگم آخه چرا؟ چرا اینقدر خسته ای؟ کاش میشد بگم درسته که خیلی چیزا به هم ریخته اما نباید از زندگی انتظار زیادی داشت!
البته خوب می دونم اگه خودم باشم و این همه مشکل، کم میارم اما یه چیزی رو خوب می دونم هر غمی، هر مشکلی و هر چیزی که باشه حتی اگه حل نشه آدم بهش عادت می کنه و سعی می کنه خودش رو با شرایط جدید وفق بده!
می دونم بدتر از همه اینه که یه مشکل رو خودت به وجود نیاورده باشی و فقط به اجبار زندگی کنی، کار کنی، بشینی، خرید کنی، مسئلیت قبول کنی، بار زندگی رو به دوش بکشی! اما اینو نمی فهمم که چرا آدم با خودش قهر می کنه! دلم می خواد بهش بگم هنوز چیزایی هست که اجباری نباشه و بشه خودت انتخاب کنی! به اونها توجه کن و سعی کن با تلاش تعدادشون رو زیاد کنی! تعداد مواردی رو که بتونی انتخاب کنی! تعداد چیزایی رو که بتونی به خواست دلت رفتار کنی و نگی دلم اینو می خواد اما نمی تونم یا اگه می تونم فعلا دلم نمیاد به این خواسته دلم عمل کنم چون ممکنه مشکل و ضرر ایجاد کنه!
شاید من هنوز خیلی چیزا رو نمی دونم! شاید بعضی چیزا رو می دونم! اما اینو خوب می دونم که اون آدم ضعیفی نیست که با مشکل خودش رو ببازه یا کم بیاره! فکر می کنم از این همه اجبار کلافه شده و انگار با خودش لج کرده!
کاش چشماشو باز می کرد و می دید که یه چیزایی گرچه خیلی کوچیک اما هنوز هست! چیزایی که بتونه خودش براشون تصمیم بگیره!
فقط لازمه بره بالا و از بالا ببینه!
درسته که این مسئولیت اجبارا روی دوشش افتاده و می دونم با برنامه ای که برای خودش داشت خیلی فاصله داره! استقلالی که اون داشت.....
اما نمی دونم واقعا نمی خواد با این مسئولیت کنار بیاد! یعنی واقعا می خواد باهاش بجنگه؟!! وقتی از رفتن میگه تعجب می کنم!
چقدر حرف دارم براش...
خوب می دونم که من نباید قضاوت کنم چون من به جای اون نیستم و مطمئنم که خیلی چیزا رو نمی دونم!
با خدا هم قهر کرده! می دونم مشکلات این جامعه به همه چیز دامن زده، همیشه گفتم منم می بینم و می فهمم که چه وضعیتی هست! اما اینو که خدا ایجاد نکرده! راست میگه اگه یه کشور دیگه بود بی مشکل نبود اما وضعیت اینطوری هم نبود! شاید عالی نبود اما خیلی بهتر بود! یاد مطلب مهاجرت که از مطالب قبلیم بود و یه مطلب با همین نام رو توش لینک کرده بودم میفتم! احساس می کنم داره میشه شبیه آدمایی که دارن از یه طرف بوم میفتن! مثل خیلیا که من زیاد دیدم! آدمای بدی نبودن اما چون از این وضعیت و اسم اسلام که الان روی جامعه ما هست خسته شدن! کلافه شدن! بی نتیجه از تلاش هایی که می کنند! دارن راه برعکس میرن به خیال اینکه ما خسته شدیم و حرفشون اینه که اسلامی که می گفتن اینه؟ پس مال خودتون! به خیال اینکه با خدا قهر میکنن در واقع با خودشون قهر می کنن!
من با تمام وجود دعا می کنم براش! همیشه براش دعا می کنم! دعا می کردم که خدایا کار پیدا کنه و پیدا کرد، خونه پیدا کنه و پیدا کرد..... و نمی دونم! دعا می کردم خدا شرایطش رو بهتر کنه تا روحش آروم بشه اما حالا فکر می کنم باید دعا کنم روحش رو خدا آروم که تا شاید شرایطش بهتر بشه!
خدایا بهش کمک کن...
چقدر دلم برات می تپه....
نوشته شده توسط نرگس در دوشنبه 1387/06/25 ساعت 11:27 موضوع | لینک ثابت
اعصابم خیلی خرابه
می نویسم که تخلیه بشم چون اینطوری تا ابد باید گریه کنم و اشکها تمومی ندارند.
امروز یه امتحان داشتم،یه درس معرفی به استاد بود که چون با یه درس دیگه تداخل داشت مونده بود.حالا از امتحان میام. سه روز گریه می کردم و درس می خوندم.البته از ۴ یا ۵ روز پیش شروع کردم اما نزدیک امتحان که میشه از اضطاب زیاد خیلی اذیت میشم. از دوران دبیرستان اینطوری نبودم. خیلی کمتر بود اما از وقتی وارد دانشگاه شدم و اولین امتحانم رو افتادم تمام روحیه و اعتماد به نفسم خراب شد...
امروز از من شفاهی پرسید و قبول نکرد. از این استاد خیلی می ترسم و البته اغلب امتحاناتم رو باهاش مشکل دارم. حتی حوصله ندارم از سوالایی که پرسید بگم.
خیلی تشنه هستم اما ماه رمضونه و ...
نوشته شده توسط نرگس در یکشنبه 1387/06/24 ساعت 15:36 موضوع | لینک ثابت
کاش می تونستم
کاش می تونستم کاری کنم
کاش می تونستم حداقل از هر ۱۰ تا، یکیشو حل کنم
عزیزم...
نوشته شده توسط نرگس در جمعه 1387/06/08 ساعت 19:57 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
محسن
قهوه در سرزمین عجایب
اقاقیا
باغ زندگی
پروانه ای در مشت
miss migrain
رویاهای من و آقای لبخند...
رویای ناتمام
گمگشته
خورشید نقره ای
کوچولو می نویسد
Fly Girl
اس ام اس كده
گالری عکس
ماهار
پورتال جوانان ایرانی
اینجا کره ی جنوبی است
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
طراح قالب
POWERED BY