به زودی میام پیشت
باز هم روز دیدار نزدیک است
اما این بار دلیلش فرق می کنه
برای دکتر و درمان و شاید هم جراحی
این روزها همش می ترسم
همش نگرانم
و من هر روز بیشتر به ترسو بودن خودم پی می برم
حتی از یه آمپول هم می ترسم
آخه یکی نیست بگه دختر گنده! این چیزا ترس داره؟!!
آخه یکی نیست بگه تو که دنیا واست ارزشی نداره و از مسائل دنیایی زیاد ناراحت نمیشی دیگه چرا می ترسی؟!!!
آخه مرگ که اشکالی نداره. از درد می ترسم. از رنج قبل از مرگ. از بیماری های بدون درمان. از....
و البته خیلی چیزای دیگه...
بیشتر از هر زمانی به آغوش گرمت نیاز دارم...
اما همیشه باش...
خدایا برای بودنش و سلامتیش شکرگزارم
خدایا تو که از درون دلهای ما آگاهی
تو که اعمال و رفتار ما رو می بینی
پس خودت مواظب ما، عشق ما و رابطه بین ما باش
از به خطا رفتن و صبوری رو کنار گذاشتن حفظش کن
....
نوشته شده توسط نرگس در پنجشنبه 1387/10/26 ساعت 21:48 موضوع | لینک ثابت
بعد از کلی که تونسته بودم توی یه اتوبوس خلوت سوار شم و جایی برای نشستن داشته باشم، اتوبوس که راه افتاده بود یکی خواست سوار بشه یه لحظه نگه داشت و چند تا خانم که یکیشون خیلی خرید دستش بود سوار شد. اتوبوس که ناگهان راه افتاد، بیچاره خانمه هنوز نتونسته بود به آخر اتوبوس برسه و بشینه که حرکت ناگهانی اتوبوس همان و افتادن خانمه روی من همان... منم که حسابی لاغر و نسبتا کوچولو، داشتم له می شدم.
با دستم سعی می کردم به خانمه کمک کنم پا شه. چند تا خانمی که اونجا میدیدن حسابی خندشون گرفته بود.
منم از ترس چند تا خانم دیگه که هنوز ننشسته بودن دستم رو سپر جونم کرده بودم. آخه همه ماشاا... درشت تر و چاق تر از من بودن. ما هم نتیجه گرفتیم از این به بعد باید بیشتر مواظب خودمون باشیم و دستمون نقش سپر بودن رو یادش نره.![]()
نوشته شده توسط نرگس در پنجشنبه 1387/10/26 ساعت 21:32 موضوع | لینک ثابت
عجب روزی بود امروز
کلاس سه تار داشتم
درسمو خوب نزدم. خیلی وقت نیست میرم کلاس. خوب تمرین نکرده بودم. البته یه سری اشکالات اساسی هم درنحوه گرفتن پرده ها داشتم که باید حسابی تمرین کنم. و همینطور یه اشکال در سیمهای سه تار که به ضررم نشد
رفتم یه جا سه تارمو درست کنم، دیدم چند نفر توی مغازه نشسته بودن و داشتن گروهی می نواختن. یکی سه تار، یکی کمانچه و دیگری تمبک. داشتن گروهی تمرین می کردن. شاید اجرا داشتن!
تو این فاصله که داشت سه تارمو درست می کرد، منم تونستم حسابی بهره ببرم و به صدای دلنشین موسیقی گوش بدم. سه تا اجرای مختلف رو مهمون بودم. جاتون خالی.
دلم می خواد کمی از این احساس بد، یه چیزی شبیه پوچی (یادگار یه دوران خاص و شرایط روحی عجیب که قابل تعریف نیست و نمیشه توضیحش داد) نجات پیدا کنم.
یه کم احساس امنیت می خوام...
نوشته شده توسط نرگس در یکشنبه 1387/10/22 ساعت 21:1 موضوع | لینک ثابت
داشتم به یه سری روزنامه های قدیمی نگاه می کردم که عنوان این مطلب توجهم رو جلب کرد؛ ازش خوشم اومد. یه مطلب توی چاردیواری روزنامه جام جم بود. نوشته سیده فاطمه حسینی
یک فرشته کوچولو
پسرک با آستین لباس بافتنی گشادش که چند تای پهن خورده، صورتش را پاک می کند و می دود دنبال من،
-فال بخر... تو رو خدا، فقط صد تومن... بخر...
«طفلک معصوم! تو هم گول لباسهایم را خورده ای... باور کن هنوز پولشان را نداده ام، لباسهای کارم هستند... به جان خودت!»
اینها را با خودم فکر می کنم و پسرک هنوز دارد اصرار می کند.
-فال بخر... تو رو خدا...
«از این بچه های خیابانی است که از اقبال بدش توی بچگی نمرده، بابا چه جونی داری تو؟! با آن همه مواد که به خورد شماها می دهند تا صدایتان در نیاید چطور به این سن و سال رسیده ای، عجب است...»
اینها را با خودم فکر می کنم و پسرک از من ناامید شده است. رسیده ایم به ایستگاه اتوبوس و پسرک دارد به خانم جلویی من اصرار می کند. تلفنم زنگ می زند و اسم پروین می آید روی صفحه اش.
-الو... توی راهم... روسری ها؟ حاشیه دارها را دارم هفت و نیم... چی؟نترس، نمی گذارم مشتری هایت بپرند... نه، ساده ها را دارم شیش تمام... خوب بود دیگر!تیغم همینقدر برید... نه بابا!راضی بودند... باشد،نیم ساعت دیگر مغازه ام... فعلا!
«عجب این پروین بی چشم و رو پررو است، انگار دارد با پادویش حرف می زند...»
اینها را با خودم فکر می کنم و تلفن را توی جیبم می گذارم، پسرک دو سه نفری جلوتر رفته است.
«خب دارد با پادواش حرف می زند!خودت هم گول لباسهایت را خورده ای؟ لباسهای عاریه ای که این حرفها را ندارد...»
اینها را با خودم فکر می کنم و اتوبوس آمده است و دارم توی فشار جمعیت سوار می شوم و در عین حال برای پیرزنی که نوبت را رعایت نکرده است سری به تاسف تکان می دهم. سوار می شویم و راننده نیست تا راه بیفتیم. دفترچه حساب و کتاب را در می آورم و توی ستون روسری حاشیه دار می نویسم نه و نیم و زیر روسری ساده می نویسم هفت و نیم و جمع می زنم و از اختلاف حساب کلی کیف می کنم. با اختلاف پول فروش و پولی که باید به پروین بدهم می روم قیمت لباسهایم را حساب می کنم و از استرس این که وقتی می پوشمشان خراب نشوند راحت می شوم...
اینها را با خودم فکر می کنم و پسرک بالاخره یک فال به دختر کنار دستی ام فروخته است. دختر یک اسکناس هزاری از توی کیفش در می آورد و پسرک دنبال پول خرد جیب های شلوارش را می گردد. راننده آمده است و اتوبوس تکان می خورد. پسرک به راننده نگاه می کند که می خواهد راه بیفتد و هزاری دختر که هنوز به طرفش دراز است... هزاری دختر را از دستش می کشد و می دود از اتوبوس پایین. راننده درها را می بندد و راه می افتد...
پیرزن که حالا روبه روی ما نشسته است سری به تاسف تکان می دهد، دختر با انگشت عینکش را روی بینی جابجا می کند و از پنجره به بیرون نگاه می کند.
بیچاره ها توی خیابان دزد بار نیایند چه کار کنند؟ شب که بشود باید کلی با بزرگترش حساب و کتاب کند، این بچه که عقلش به اختلاف حساب و این جور زرنگی ها نمیرسد، هرچقدر بیشتر ببرد، لابد غذایش بیشتر است یا جایش بهتر... اصلا شاید نداند این کار دزدی است!
اینها را با خودم فکر می کنم و اتوبوس قبل از اینکه خیلی حرکت کند، توی ترافیک گیر کرده است. طول می کشد تا اتوبوس به ایستگاه اول برسد، ایستگاه شلوغ است و تا در اتوبوس باز می شود آدمها به هم فشار می آورند و بالا می آیند. وسط اتوبوس پر می شود از آدمهایی که دستشان را به زحمت به جایی بند کرده اند... توی شلوغی دو تا دست کوچک جمعیت را باز می کند و خودش را به زور به می رساند به ردیف ما. پسرک است که از نفس افتاده و صورتش خیس عرق است و توی دست کوچکش که از آستین لباس بافتنی گشادش بیرون آمده یک اسکناس پانصدی و دو تا دویستی است و گرفته است طرف دختر....
نوشته شده توسط نرگس در جمعه 1387/10/20 ساعت 22:24 موضوع | لینک ثابت

خدا می دونه چقدر دلم برای غزه و کودکان مظلومش می سوزه
چقدر دلم می خواد کمکشون کنم
اما حالا که راه غزه رو بستن
نمی دونم چرا ما انسانها تا یه چیزی رو توی بوق و ناقاره نکنن به فکر کمک نمیفتیم. همین نزدیک خودمون، توی ایران خودمون، شاید یکی از همسایه ها و یا شاید توی فامیلون پره از انسانهایی که نیاز به کمک دارن و زندگی براشون مثل جنگ می مونه.
یه دفعه به این فکر افتادم که انجمن محک رو از طریق وبم به دیگران هم معرفی کنم.(برای ورود به سایت محک کلیک کنید)
انجمن محک ، انجمن حمایت از کودکان سرطانی است. اولین دلیلی که من کمک به این سازمان رو توصیه می کنم اینه که کمک های مردمی به این سازمان زیاد دست به دست نمی چرخه و احتمال خورده شدن و به قولی هپلی هپو شدن کمک ها کمتره. به خصوص توی کشور ما که در حادثه زلزله بم میزان زیادی از کمک های داخل کشور و خارج کشور به دست حادثه دیدگان نرسید و در مراحل مختلف تا رسیدن به نیازمندان اصلی، میزان زیادی از آنها غیب شد (مقداری از آنها در جاده های شمال با قیمت های کمتر فروخته شد). در ضمن با توجه به اطلاعاتی که من به دست آوردم، در صورت ثبت نام کودکان سرطانی در این سازمان مقدار زیادی از داروهای مورد نیاز آنها به صورت رایگان توسط این سازمان خریداری میشود. البته این سازمان خدمات دیگری هم دارد. مثلا اسکان کودکان شهرستانی و خانواده آنها که برای معالجه به تهران آمده اند.
یک سری اطلاعات را از یکی از آشنایان که فرزند یک ساله اش دچار سرطان شده به دست آورده ام.
از طرق زیادی می توان به این سازمان کمک کرد. هم از طریق همکاری حضوری و هم کمک های مالی. اما یکی از کمک های ساده که همه می توانند در آن شرکت داشته باشند، قلک های محک می باشد و دیگری پرداخت ثابت ماهانه 1000 تومان به این سازمان.
نوشته شده توسط نرگس در دوشنبه 1387/10/16 ساعت 15:8 موضوع | لینک ثابت
دانه های عقیق تسبیحت
روی گونه هایم
لمس انگشتانم، حجم سبزش را احساس می کند
لغزش و آهنگ ظریفشان
جاده ای خیس و روان است
نوای آرام سکوتشان به گوش می رسد
می شنوی؟
از میان نوایی آهنگین
لفظ یگانه ای پرواز می کند
امشب همه چیز شبیه یک نشانه است
مثل یک فلش
اشاره گر به بالا
به بی نهایت
گم می شوم
هرجا می روم
یک فلش می بینم
پیدا می شوم
هنوز یادت هست؟
در دشت سبز
با گلهای زرد، مثل نرگس
و پناهگاه امن من
دلم خالی می شود
می ریزد
و تو می توانی هاله ای از حضور را اطرافت حس کنی
آرام باش و گوش کن
می شنوی؟
نوشته شده توسط نرگس در پنجشنبه 1387/10/12 ساعت 19:22 موضوع | لینک ثابت
هر روز به سه نفر اظهار ادب کن
دست کم سالی یک بار طلوع آفتاب را تماشا کن
با صمیمیت دست بده
در چشم دیگران نگاه کن
از عبارت متشکرم زیاد استفاده کن
نواختن یک ساز را یاد بگیر
در هر بهار گلی بکار
کمتر از درآمدت خرج کن
خود را و دیگران را ببخش
بعضی اوقات به دبگران یاد بده یا از دیگران یاد بگیر
آن چه را بچه ها به حراج گذاشته اند بخر
در روز تولدت درختی بکار
سالی یکی دو بار خون اهدا کن
راز نگه دار باش
زیاد عکس بگیر
هرگز تسلیم نشو، هر روز معجزه ی تازه ای اتفاق می افتد
وقتت را برای یاد گرفتن حقه های تجارت تلف نکن، در عوض خود تجارت را یاد بگیر
نگذار بد خلق شوی
حداکثر استفاده را از شرایط بد بکن
همه لباس هایی را که ظرف سه سال گذشته نپوشیده ای، به خیریه ببخش
شجاع باش حتی اگر قلبا شجاع نیستی به آن تظاهر کن. هیچ کس تفاوتش را نخواهد فهمید
بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر
یاد بگیر چیز زیبایی با دست بسازی
اشتباهاتت را بپذیر
(اچ جکسون براون)
نوشته شده توسط نرگس در چهارشنبه 1387/10/11 ساعت 15:30 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
محسن
قهوه در سرزمین عجایب
اقاقیا
باغ زندگی
پروانه ای در مشت
miss migrain
رویاهای من و آقای لبخند...
رویای ناتمام
گمگشته
خورشید نقره ای
کوچولو می نویسد
Fly Girl
اس ام اس كده
گالری عکس
ماهار
پورتال جوانان ایرانی
اینجا کره ی جنوبی است
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
طراح قالب
POWERED BY