چقدر خوشحالم که باز می نویسم

دلم تنگ شده بود واسه نوشتن

*چقدر اتفاق افتاده این مدت

-یه دیدار عالی و یه دسته گل نرگس که برای اولین بار اونم از کسی که دلم می خواست هدیه گرفتم

-یه عمل جراحی و مشکلات بعدش و افسردگی و تنهایی...

-بهبودی و بازگشت و بعدش دو ماه سعی در جلوگیری از بیکاری و به هر دری زدن برای پیدا کردن کار، ثبت نام در کاریابی های مختلف و هنوز بی نتیجه ماندن...

-یه سفر به اصفهان و بعد هم رفتن به تهران و عمل چشم بابا...

-باز هم بعد از دوماه یه دیدار خیلی خوب و انرژی بخش و البته بعد از یه عالمه دلتنگی...

**یکی از پسرای همکلاسی دانشگاهمون با همون دختری که بارها توی دانشگاه گرفتنشون داره نامزد می کنه و این یعنی امید، یعنی زندگی، یعنی...

 من هنوز امیدوار هستم و به دنبال کار   کلی هم رزومه فرستادم   امیدوارم به جایی برسم

***وقتی میگه  که از دین متنفرم می ترسم!!! البته می دونم منظورش چیه! می دونم چرا میگه! میدونم کیا رو دیده که میگه! منم از دین اونهایی که می گه متنفرم!! خیلی بیشتر از خودش... اما نه از دین واقعی که رعایت کردنش حتی برای من هم سخته... من اعتقاداتی دارم اما نه مثل خیلی از کله گنده ها، نه مثل افراد متعصب و الکی سخت گیر...

شاید کشورهای دیگه خیلی مسلمون تر از ما باشن. که حداقل هر کسی کاری رو که بهش محول شده به بهترین نحو انجام میده و به خاطرش حقوق مناسب میگیره و منتش رو سر مراجعه کننده و مشتری نمیزاره. و بی ادبی و تندی و تنبلی و توهین نمی کنه و قوانین و مراحل انجام هرکاری مشخصه.  که حداقل وقتی یه چیزی رو پست می کنن دیرتر از خود فرد به مقصد نمیرسه. که حداقل این همه بروکراسی مسخره نداره. که حداقل...

هرچی بگم تمومی نداره...

بهتره این همه حرص نخورم...

****خدایا کمکمون کن که بتونیم  به خودمون و اطرافیانمون در حد توانمون کمک کنیم

خدایا به لطف خودت یه رفتار اشتباه تا حد زیادی رفع شد. فقط به لطف خودت. خیلی دوست دارم خدا

 


 

نوشته شده توسط نرگس در یکشنبه 1387/12/25 ساعت 10:14 موضوع | لینک ثابت