<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>فرشته کوچولو</title>
<link>http://fereshtekuchulu.blogfa.com/</link>
<description>فریاد در سکوت تازه من</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 04 Nov 2009 19:09:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یه روز شلوغ</title>
<link>http://fereshtekuchulu.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز صبح سر کار منو بردن تو سایت، قسمت کوره ها... حسابی خسته شدم! یکی از کوره ها به خاطر بارندگی دیروز خاموش بود و امروز می خواستن روشنش کنند. یه  کوره ۱۸۰ تنی رو تصور کنید که پر از مذاب میشه! نمی دونید چه سر صدایی میشه وقتی تازه روشنش می کنند... سر و صدای قوس الکتریکی خیلی زیاده... عظمت اونجا یه جورایی آدم رو می ترسونه... راستش می ترسم اما با ترسم می جنگم... حرارت ۱۳۰۰... واقعا گرم و خطرناکه... تا حالا چندین نفر اونجا سوختن و یا مردند!!! بار اول که رفتم تو سایت حسابی ترسیدم... اولش اینقدر تو شوک بودم که نمی شنیدم چه توضیحاتی میدند برام!!! اما الان دیگه نه زیاد! هم جالبه و هم ترسناک! اما به دیدنش می ارزه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من فقط برای بازدید می تونم برم تو سایت! اونم هفته ای یک یا دو بار! حتما باید همراه با یک مسئول برم! خلاصه اینکه جاتون خالی!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز ظهر از توی سایت سریع خودم رو رسوندم بیرون و مرخصی گرفتم، آخه باید می رفتم دکتر واسه لیزر! بعد اومدم خونه و استراحت کردم و بعد امتحان زبان داشتم و بعد هم یه سر به چشم پزشک و حالا اینجام! فردا میرم تهران! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برای من این بار تهران رفتن هم خوبه و هم بد! خوب به خاطر اینکه احتمالا عشقم رو می بینم و بد واسه اینکه برای دکتر دارم میرم اونجا! خدا کنه دکتر نگه بازم جراحی! حسابی نگرانم! سه روز مرخصی گرفتم واسه تهران رفتن! اما اگه عمل بخواد.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 19:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fereshtekuchulu&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>fereshtekuchulu</dc:creator>
<guid>http://fereshtekuchulu.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواست خدا!!!!!</title>
<link>http://fereshtekuchulu.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;صبح ها ساعت ۵:۴۵ بیدار میشم و نماز می خونم و صبحانه می خورم و آماده می شم و ساعت ۶:۳۵ باید سر خیابون منتظر سرویس باشم و برم سر کار...هر روز صبح وقتی از خونه می زنم بیرون کوچه خلوته و سعی می کنم یه لبخند رو حتی شده زورکی روی لبهام بنشونم... از کنار خونه ها که رد می شم به شاخه های درختان که این روزا به خاطر هوای بهاری اینجا سبزتر شدن سلام می کنم و ته دلم یا حتی گاهی کمی آروم با خدا درددل می کنم و ازش تشکر می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رنگ سبزشون منو سر حال میاره... خواب رو هر چه بیشتر از چشمام دور می کنم و سعی می کنم به لحظه های بیکار توی شرکت فکر نکنم... کلی کتاب انگلیسی و جزوه ارشد با خودم می برم، جدیدا کار کامپیوتری مربوط به کوره ها رو بهم دادن... اما بازم زمان سخت می گذره... روحیه من هیچ وقت با پشت میز نشینی سازگار نبوده اما خب چه میشه کرد.. باید تحمل کرد... یک سال دنبال کار گشتم و هیچی جور نشد... حالا به راحتی دست از سر این کار بر نمی دارم مگر اینکه کار بهتری پیدا بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اونقدرا هم بد نیست...  به خودم روحیه میدم... حتی با صدای رادیو توی سرویس هم سعی می کنم انرژی بگیرم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من باید قوی باشم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;انگار خدا داره به زور منو وادار می کنه و شرایط رو جور می کنه تا کار پیدا نکنم و درس بخونم... شاید خنده دار باشه اما مدتیه حس می کنم خدا می خواد من درس بخونم و ارشد شرکت کنم!!! آخه من با توجه به اینکه محدودیت مکانی برای کار ندارم و هر جا که پیدا شده سریع مراجعه کردم و خودم رو رسوندم بازم جور نشده... حالا هم این کار جور شده که از بس بیکارم می شینم درس می خونم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 16:17:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fereshtekuchulu&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>fereshtekuchulu</dc:creator>
<guid>http://fereshtekuchulu.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تحمل سخت</title>
<link>http://fereshtekuchulu.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;احساس می کنم روحم داره می پوسه... چیزی نمی گم... غر نمی زنم... شاید از خدا هم خجالت می کشم... از خودم هم همینطور... اینجا که میرم انگار نمی خوان هیچی یادم بدن... همش بیکارم... نشستم اونجا از صبح تا عصر یا زبان می خونم یا درس می خونم یا جزوات مربوط به اونجا رو... اما بازم دارم دیوونه میشم... از بس دنبال کار گشتم دلم نمیاد ولش کنم... می خوام صبر کنم شاید یواش یواش عوض بشه همه چیز... کلافه ام... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینم از کار... ببخشید کارورزی ما...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز هم خیلی دلم گرفته...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 14:02:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fereshtekuchulu&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>fereshtekuchulu</dc:creator>
<guid>http://fereshtekuchulu.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کار</title>
<link>http://fereshtekuchulu.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ccffcc&gt;سلام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ccffcc&gt;بعد از مدتی که کامپیوترم خراب بود و در دست تعمیر بالاخره تونستم بیام و بنویسم. تو این فاصله اتفاقایی افتاد که مهترینش شروع به کار من بود در یک شرکت بزرگ به عنوان کارورز. البته فعلا یک دوره های آموزشی داره که باید بگذرونم. از ساعت 7 صبح تا 4 بعد از ظهر باید برم اما فقط از ساعت 8:30 تا 12 کلاس هست و بقیه اش رو باید تو یه اتاق بشینم. خیلی خسته میشم اما شنبه آخرین کلاسه و انشاالله از روز یکشنبه منو می فرستن به واحدی که باید توش کار کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ccffcc&gt;امروز هم رفتم لباس فرم اونجا رو گرفتم. با اینکه خودم همیشه خیلی ساده و پوشیده هستم اما بازم گیر میدن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ccffcc&gt;امروز خواهرم کلی برام از محیط کاری و حسادت در اون محیط ها و اتفاقات مختلف تعریف کرد و کلی نصیحتم کرد. برخورد درست در این محیط ها خیلی سخته. آخه من همیشه آدم روراستی بودم و اینکه اینجا بقیه می تونن از سادگی من استفاده کنن و باید حواسم جمع باشه، خیلی سخته...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ccffcc&gt;** داره پخش میشه، شما هم گوش کنید:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ccffcc&gt;تصویر رؤیا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ccffcc&gt;شب از مهتاب سر می‌ره &lt;BR&gt;تمام ماه تو آبه&lt;BR&gt;شبیه عکس یک رؤیاست&lt;BR&gt;تو خوابیدی جهان خوابه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ccffcc&gt;زمین دور تو می‌گرده&lt;BR&gt;زمان دست تو افتاده&lt;BR&gt;تماشا کن سکوت تو&lt;BR&gt;عجب عمقی به شب داده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ccffcc&gt;تو خواب انگار طرحی از &lt;BR&gt;گل و مهتاب و لبخندی&lt;BR&gt;شب از جایی شروع می‌شه&lt;BR&gt;که تو چشماتو می‌بندی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ccffcc&gt;تو رو آغوش می‌گیرم &lt;BR&gt;تنم سر ریز رؤیا شه&lt;BR&gt;جهان قد یه لالایی&lt;BR&gt;توی آغوش من جا شه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ccffcc&gt;تو رو آغوش می‌گیرم &lt;BR&gt;هوا تاریک‌تر می‌شه&lt;BR&gt;خدا از دستهای تو &lt;BR&gt;به من نزدیک‌تر می‌شه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ccffcc&gt;زمین دور تو می‌گرده&lt;BR&gt;زمان دست تو افتاده &lt;BR&gt;تماشا کن سکوت تو&lt;BR&gt;عجب عمقی به شب داده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ccffcc&gt;تمام خونه پر می‌شه&lt;BR&gt;از این تصویر رؤیایی &lt;BR&gt;تماشا کن، تماشا کن&lt;BR&gt;چه بی‌رحمانه زیبایی  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 09:40:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fereshtekuchulu&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>fereshtekuchulu</dc:creator>
<guid>http://fereshtekuchulu.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>احساس</title>
<link>http://fereshtekuchulu.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://inlinethumb50.webshots.com/22513/2620446560105596373S500x500Q85.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 05:24:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fereshtekuchulu&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>fereshtekuchulu</dc:creator>
<guid>http://fereshtekuchulu.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولدم</title>
<link>http://fereshtekuchulu.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>امروز تولد منه و بهترین هدیه ای رو که میشد از عشقم گرفتم... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر می کنم برای تولدم از خدا هم هدیه خوبی گرفتم... امروز میرم برای گزینش... امیدوارم کارورزی جور بشه...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; height=18&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; height=18&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 339px; HEIGHT: 233px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://inlinethumb35.webshots.com/15522/2452813870105596373S425x425Q85.jpg&quot; width=317 height=233&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;*خدایا به خاطر همه چیزایی که بهم دادی ممنون&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 05:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fereshtekuchulu&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>fereshtekuchulu</dc:creator>
<guid>http://fereshtekuchulu.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>منِ دلگیر</title>
<link>http://fereshtekuchulu.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://inlinethumb30.webshots.com/44445/2226459120105596373S500x500Q85.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Oct 2009 15:33:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fereshtekuchulu&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>fereshtekuchulu</dc:creator>
<guid>http://fereshtekuchulu.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ترس از عمل</title>
<link>http://fereshtekuchulu.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;وقتی به هوش اومدم شروع کردم به تعریف کردن از ترسم و اتفاقایی که تا قبل از بیهوشی افتاد بود، یه کم که گذشت دیدم خواهرم می خنده!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خواهر: دیگه بسه! چند بار تکرار می کنی!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من با تعجب&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt;: من که تازه به هوش اومدم! کی برات تعریف کرده؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خواهر با خنده: خودت!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من بازم با تعجب: من؟؟؟ چطور؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خواهر: یه کم پیش همه اش رو تعریف کردی و بعد دوباره خوابیدی!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من: من؟ ولی من یادم نمیاد! جدی جدی توی بیهوشی همه چیز رو تعریف کردم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خواهر: بله!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من: دیگه چی گفتم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خواهر: از رفتنت توی اتاق عمل و اینکه چیکار کردن و چی دیدی تا بیهوش شدی!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من:  &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* درد زیادی نکشیدم... اما اگه برای بار دوم باشه دیگه جرأت ندارم... از اون لوله و خون توی کیسه و تو خونه خوابیدن بعد از عمل بدم میاد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;** بازم آبان باید برم تهران... دکتر ببینه و اگه بگه عمل... من چیکار کنم!!!&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 07:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fereshtekuchulu&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>fereshtekuchulu</dc:creator>
<guid>http://fereshtekuchulu.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نظرٍ خدا</title>
<link>http://fereshtekuchulu.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;انگار خدا بالاخره نظری به من انداخت! شاید هم داشته و من درک نمی کردم! به هر حال ازش ممنونم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ایندفعه نامه ام برای کارورزی به مدت ۱۱ ماه در --- که خیلی هم بزرگ و معروف است پذیرفته شد... البته هنوز باورم نشده! آخه پیش اومده که گفتن باشه ولی بعد خراب شده هم چیز... دیگه الکی ذوق نمی کنم... تا وقتی روز اول کاری رو شروع نکنم باور نمی کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;البته گفتن چهارشنبه و پنج شنبه خبرم می کنن که کدوم واحد باید کار کنم و انشاا... از شنبه شروع به کار می کنم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا باید دید چی میشه! امیدوارم بتونم از پسش بر بیام و کار یاد بگیرم! توی صنایع و کارخانجات فضای مناسبی نیست و تحملش خیلی سخته... می دونم اما من باید صبور باشم!&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot; height=18&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/38.gif&quot; height=18&gt; فکر نکنم بعد از کارورزی منو همونجا استخدام کنند آخه خیلی بزرگ و سخت گیر هستن و بیشتر پارتی بازیه! اما خوب هیچی هم نباشه برام سابقه کار میشه&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;*عشقم بالاخره وبسایتش رو آپ کرد! خوشحالم که فرصت کرد، آخه می دونم خیلی وبسایتش رو دوست داره! و نوشتن رو ... اونم توی کارخونه کار می کنه! و فرصتش خیلی کمه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اون منو تشویق به نوشتن کرد... البته وبلاگ منو ندیده...&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 09:30:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fereshtekuchulu&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>fereshtekuchulu</dc:creator>
<guid>http://fereshtekuchulu.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صبح با چند قطره اشک شوق</title>
<link>http://fereshtekuchulu.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;صبح بیدار میشی و یه چیزی می خوری و میری تو یه اتاق میشینی و سعی می کنی درس بخونی!... دیگه اول صبح نیازی به کولر نیست و بدون صدای کولر خیلی آروم نشستی... ناگهان صدای اس ام اس به گوشت میرسه... می دونی که احتمالا مثل همیشه خودشه... خوشحال گوشی رو بر میداری... اما... اشک شوق تو چشمات جمع میشه... &quot;هیش. فسقلی خوابیده! صداشو در نیار، می خوام اینو بزارم زیر بالشش. فکر کنم بیدار شه حسابی گیر بده،۱۲۲۹....،هیش...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;درسته! شماره اعتبار ایرانسل است! اما فقط لحن گفتارش کافیه تا اشک رو تو چشمای من بیاره!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;*شایدم من زیادی احساساتیم اما وقتی اینطوری حرف میزنه نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;** من ازش خواستم فعلا که عاقبتمون معلوم نیست زیاد برای هم خرج نکنیم و خودمون رو تو دردسر نندازیم... به خصوص که نیاز به پس انداز کردن هست برای به هم رسیدن! اگر یه موقع خدای نکرده جور نشه، اینطوری مدیون هم نمی مونیم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;*** برامون دعا کنید...&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 06:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fereshtekuchulu&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>fereshtekuchulu</dc:creator>
<guid>http://fereshtekuchulu.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
